تبليغاتX
عرفانی
اختیارست که بر خانه دل سجده کنی یا نکنی! انتخاب خود توست! و بدان آنچه بدان می بالی آخرش مال خداست!
 تکرار

خواب بیدار و بیداری یک خواب!

هر روز رفت و آمد و تکرار!

لحظه­های رفته و هیجان و حسرت و تردید!

روزهای روبرو، روزهای بلند بی­تصویر!

خواب بیدار و بیداری یک خواب!

روز و شب می­گذرند، پرتکرار!

ساعت و ثانیه و تیک تاک بی­معنی!

مستی و لاابالی­گری و بی­عاری!

پول و دزد و ثروت و یغما ...

فلسفه، کشک؛ پیاده­رو و تنی لرزان!

دروغ، اختلاص و ریای پر تزویر!

ناسزای فیلسوف گمنام بر تقدیر!

خواب بیدار و بیداری یک خواب!

هر روز رفت و آمد و تکرار!

هیجان مردن از پس روح!

رد شدن از زمین و زمانه­ی جادو!

ترس هم بستری با افکار!

چشم پوشی بر اختیار، بالاجبار!

هیجان بستری گرم و آسایش!

ترس از مرگ و کفر و گناه بی بخشش!

هیجان خواب دیدن و سفر کردن!

ترس از مردن و خطر کردن!

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در شنبه بیست و سوم مهر 1390  |
 کاغذهای خط خطی

یه قلم، روی یه کاغذ، که اونم خط خطیه

یه نوشته روی دیوار، که از بی کسیه!

یه چراغ سوخته و یه سیم لخت کنج اتاق

یه بخاریه قدیمی، نیمه جونو اوراغ!

یه اتاق پرشده از، آشغالای رو زمین

سطل آشغالی که خالیه، خالیه، همین!

همش از خودم می­پرسم این اتاق مال کیه؟

غم و درد پشت این خط خطیا، کار کیه؟

یه قلم، یه کاغذو یه پنجره رو به حیاط

کاغذای سوخته و خط خطی و نون بیات!

کاغذای خط خطی، روی زمین و رو سیاه

همه موچاله و پاره، به تلافیه گناه!

یه قلم روی یه کاغذ، که اونم خط خطیه

اون نوشته­ی رو دیوار، قصه بی­کسیه!!!

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در شنبه نهم مهر 1390  |
 پرسه

آرام و بی­صدا، در کوچه­های شهر، در زیر نور ماه

هی پرسه می­زنم!

هی پرسه می­زنم، تا وقت بگذرد...

تا درد توی ذهن، یکجا فرو رود!

هی پرسه می­زنم، دیوانه می­شوم!

با آشنای خود، بیگانه می­شوم!

آرام و بی­صدا، زخمی و غم زده...

در کوچه­های شهر، بیهوده، سر زده!

هی فکر می­کنم، امروز و روز قبل

فردا گذشت و حیف، عمر منم که رفت!

باید از این دیار، از شهر خود گذشت!

بن بست را درید، در آسمان نشست!

اینجا رذالت است، وقتی خدا که نیست!

افسار می­درند، باید به آن گریست!

آرام و بی­صدا،در کوچه­های شهر، در زیر نور ماه

هی پرسه می­زنم!

دنبال نورم و روشن نمی­شود، شهری که شب شده خورشید آن دگر!

دنیا پر است از این زخمی و پرسه زن...

شهری پر از تهی، با خنده طعنه زن!

 

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390  |
 خداوندا بیاموزش!

خداوندا در آن بالای بالا، سلطنت داری؟!

در آن اوج و در آن آبی ناپیدا، از این انسان بی­کس، چه خبر داری؟!

به پایین رجعتی کن، درد را دریاب!!!

و اوج خستگی را، بی­کسی را، زخم را، خون را

گدایی، بی­وفایی را، صدای بی­صدایی را

و انسانی که حیوانست را دریاب!!!

خداوندا در آن بالای بالا، سلطنت داری؟!

و تختی از جواهرهای خوش سیما به کف داری؟!

خداوندا، چه ارزش دارد این دنیا؟! چه ارزش دارد این روحت؟!

چه ارزش دارد این روحت، که بر جسم بشر دادی؟!

اگر در فکر غربالی، چرا ما را درون بازب خود، رخت و جان دادی؟!

خداوندا اگر بیهوده می­گویم، مرا دشنام گو، آری چرا روحت هدر دادی؟!

چرا روحت به موجودی کثیف و بی­اثر دادی؟!

تو کز فردا و پس فردا و هرروز منه آدم خبر داری، چرا روحت هدر دادی؟!

خداوندا، به مخلوقت بیاموز آشنایی را، وفا را، هم­صدایی را!

بیاموز تخت خود، در قلب او داری!

نه در جیبش! نه در کیشش! نه در مهرش! نه در ... !

خداوندا، اگر در گل دمی دادی، بیاموزش که انسان است!

بیاموزش وگر نه روح خود در او هدر دادی!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در چهارشنبه نهم شهریور 1390  |
 ما را کاری نیست...

خدایا ما را کاری نیست!

با هیچ گناهی و ثوابی و کسی کاری نیست!

ما را ... کاری نیست!

ما را با برنج شفته، سیاست خفته، آش وارفته، چشم­های بسته، کاری نیست!

ما را با عکسهای پاره، ژستهای بی قواره، چاقوی همه­کاره،دیش­های ماهواره، کاری نیست!

ما را با هویت طلبکارانه، دزدی­های شبانه، پول­های یارانه، قاچاق دلسوزانه، کاری نیست!

ما را با سیستم سه پنج دو، دنیای بی تو، تنازی یک شو، مردی شیرجه در ... ، کاری نیست!

ما را با نوادگان شیطان، بیماری بی­درمان، اختشاش سازمان، مخمل­های نادان، کاری نیست!

ما را با سقوط آزاد، فریاد در باد، سکوت در مرداد، مرگ در خرداد، کاری نیست!

ما را با مرد فراری، سینما با مشت کاری، چرخ­های عصاری، مرگ موش عطاری، کاری نیست!

ما را با قبرهای بی­نام، کاسه لیس­های گمنام، فحش یا دشنام، تور و طعمه اش در دام، کاری نیست!

ما را با آغاز مختومه، ثواب محکومه، معمای معلومه، اشعار منظومه، کاری نیست!

ما را با خبرهای محرمانه، درخواست­های کودکانه، پیشنهاد بی­شرمانه،قدرت مشرکانه، کاری نیست!

ما را با تظاهر تغییر، دروغ و تحقیر، ریا و تزویر، مصلحت تکفیر، کاری نیست!

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390  |
 پرم از ...

پر از اشکال نامیزان، پر از ترسیم و خطاطی، به روی سنگ خارایم!

زنم پتک و زنم تیشه، غروب و ظهر، به کوه و دشت و هر بیشه!

به شکل قلب خواهم ساخت!

من از آن، قلب خواهم ساخت!

من امشب سخت درگیرم و روح از خالقم گیرم!

درونش می­دمم روحی!

بتی گردد، بتی، کوهی!

به یک آن سینه بشکافم و جای قلب بگذارم و آن را زود می­بافم!

پر ازاشکال نامیزان، پر از ترسیم و خطاطی!

پر از ظهر و غروب و درد اسقاطی!

پر از روح و پر از انکار!

پر از نیش و کنایه، خنده از اجبار!

ولی این قلب یا تندیس...     

ولی این سنگ یا قدیس...

روزی کوه، خواهد شد...

پر ازاشکال نامیزان، پر از ترسیم و خطاطی!

و قلب سنگی و پر درد...

پر از...

روزی کوه خواهد شد!!!

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در شنبه پانزدهم مرداد 1390  |
 مرگ

هفت شهر عشق را عطار گشت                            آخرش از خاک بود و خاک گشت!

در ثریا، یا که بر روی زمین                               گر نفس داری، تو می میری، همین!

شاه، قارون، یا که دزد و یا فقیر                          آخرش در چنگ مرگ هستی اسیر!

دست در دامان حق زن، زود زود                             تا زمستانت شود، گلزار و رود!

میروی بالای بالا، بی خبر                                    از تو زیر خاک می ماند،اثر!

خاک بر سر می شوی، در عمق خاک                       آدم خوشنام را از غم چه باک!

قاصد پیغام و پسغام خدا                                    می روی بالای بالا تا الا!

خوش به حالت رفتی و ما مانده ایم                      در حصار عاشقی وامانده ایم!

 

 

تقدیم به عمو فرهاد عزیزم
|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در یکشنبه نهم مرداد 1390  |
 آرزو

در دنیای بی­خوابی­هاٰ در دنیای بیماری­ها...

مردمانش همه، پول را، زور را، قدرت را، قدرت را...

شهرت بی عزّت را،

عشق بی عبادت را،

معصیت بی طهارت را،

سخن بی نجابت را،

ذکات بی سخاوت را،

منیّت بی کراهت را،

دعای بی استجابت را،

دیوانگی و ریاست را،

دزدی و غنیمت را،

دروغ بی حقیقت را،

تظاهر شخصیت را،

پول بی مصیبت را،

قضا، یا نه سیاست را،

مرگ تلخ هویت را،

غذای بی ریاضت را،

عشق نه، نفرت را،

نفرت را، قدرت را،

آرزو دارند، آرزو دارند... !

 

ذکریا صاحب کار

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در شنبه یازدهم تیر 1390  |
 مکعب

درون یک مکعب، سخت، گیر تردیدم!

چون هیچ روزنه­ ای نیست، سخت ترسیدم!

تمام کون و مکان را، برای راه فرار!

دوباره در پی خویشم، دوباره پر تکرار!

هزار سال گذشت و هنوز دارم، تب!

هنوز کنج اتاقم، به شکل یک مکعب!

تمام روشنی ­ام، میرود در این مسلخ!

همیشه زندگیم، بند بوده بر یک نخ!       

نه در، نه پنجره­ای، نوری و سروری، حیف!

اگرچه عاشقم هستی، بدون من کن، کیف!

بدا سعادتت ای قادر زمین و زمان!

که می­فروشدت هرکس، به قیمتی ارزان!

درون یک مکعب، سخت، گیر تردیدم!

اتاق پر شده از، نامه­ه ای پوسیدم!

نه نور و روزنه­ای، نه غروب پاییزی!

نه بوق و دود و دروغ، نه فساد و تبعیضی!

 

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در جمعه بیستم خرداد 1390  |
 دروغ باید گفت...

دروغ باید گفت، که عشق کافی نیست! در این حیات وحش، کسی خرافی نیست!

دروغ باید گفت، شراب شیره نداشت! درون جام گلستان و فال، باد هواست!

دروغ باید گفت، که هر کسی تنهاست! خدا که بوده و هست ولی خدا تنهاست!

دروغ باید گفت، غبار کج فهمی! دروغ باید گفت، دروغ بی رحمی!

هزینه اش کافیست، هزینه ای ارزان! غبار بی همری، به روی پیر و جوان!

دروغ باید گفت، من عاشقی مستم! به هرکجا باشم، به هر کجا هستم!

دروغ باید گفت، فریضه ای شرعیست! نشانی از کفرست، دسیسه ای غربیست!

دروغ باید گفت، حقیقتی قابل! برای قدرت و اوج، پریدنی کامل!

هزینه اش کافیست، تمام عمر گران! تمام بود و نبود، تمام هستی و جان!

دروغ باید گفت، به چاله ها خندید! هر آنکه بالا رفت، کمی زما دزدید!

دروغ باید گفت، که ما چه خوشبختیم! حدیث دل گوییم، اگرچه بی رختیم!

دروغ باید گفت، که آسمان ابریست! کسی که می آید، حقیقتی فرعیست!

دروغ باید گفت...

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در شنبه هفتم خرداد 1390  |
 راه عرفان

مردجوان سالهای زیادی را نزد استادان بیشماری صرف کسب علوم ماورایی، شاگردی کرده بود. اما در این میان همیشه موانعی بر سر راه آموزش او ایجاد می­شد و او را به اجبار از ادامه­ی راه بازمی­داشت.

مردجوان ناامید و سرگردان تمام شهرها را به دنبال استادی می­گشت که جرأت کند بدون هیچ ترسی در مقابل کسانی که بر سر راه علم­آموزی مانع ایجاد میکنند، بایستد. سرانجام پس از هفته­ها سرگردانی در راه یکی از دوستان قدیمی­اش را ملاقات کرد، او نشانی مردی را که با شرایط خاصی آموزش علوم ماورایی را می­داد به مردجوان داد.

پس از روزها سرگردانی مردجوان توانست خانه­ی آن استاد را پیدا کند، امّا او نیز مرد جوان را مأیوس کرد و به او گفت: ((کار من علم آموزیست نه مبارزه کردن.))

وقتی از خانه­ی آن استاد خارج شد هوا دیگر تاریک شده بود، او تازه سرمای هوا را حس می­کرد، در ظاهر روحیه خود را باخته بود اما در باطن هنوز هم قوی و هوشیار بود. او به خود و خدای­خود اعتماد داشت و می­دانست که خداوند همیشه خواهان این بوده است که بندگانش از اسرار آفرینش با خبر شوند، در همین فکر بود که ناگهان آتشی در کنار خیابان توجه او را به خود جلب کرد، سرما تمام بدنش را فرا گرفته بود.

به طرف آتش رفت و از پیرمردی که در کنار آن ایستاده بود اجازه گرفت تا خود را کنار آتش گرم کند، در این میان متوجه رفتار عجیب پیرمرد شد !؟

پیرمرد برای شعله­ور ماندن آتش به­جای هیزم کتاب­هایی را که همراه داشت، درون آتش می­ریخت.

مردجوان گفت: ((چرا این کتاب­ها را می­سوزانید؟))

پیرمرد گفت: ((برای اینکه دانا و با خرد شوی اول باید زنده باشی. اگر از سرما بمیری نمی­توانی هیچ علم و دانشی کسب کنی، حتی نمی­توانی یکی از این کتاب­ها را بخوانی.))

مردجوان پس از شنیدن این جواب عاقلانه پیش خود فکر کرد: ((شاید این پیرمرد همان کسی باشد که به دنبال او هستم، بهتر است مشکلم را با او در میان بگذارم.))

مردجوان وقتی مشکلش را با پیرمرد در میان گذاشت، او خندید وگفت: ((امشب باهم به منزل من خواهیم رفت و در آنجا را مبارزه کردن با هر مانعی را به تو آموزش می­دهم.))

در مسیر خانه­ی پیرمرد، مرد جوان تمام طول راه را به فکر روشی بود که پیرمرد می­خواست به او بیاموزد.

آن دو به خانه پیرمرد رسیدند و پیرمرد از مرد­جوان دعوت کرد تا شام را مهمان او باشد، بعد گفت: ((بعد از شام راه­حلی را که در نظر دارم برای تو بازگو خواهم کرد.))

در اتاقی که آن دو شام خوردند، تنها یک صحنه­ توجه مرد­جوان را به خود جلب کرد و آن هم وجود قفسه­ای خالی از کتاب بود.

بعد از شام پیرمرد گفت: ((اگر می­خواهی به آرزویت برسی و داناتر از پیش باشی به من اطمینان کن و سؤالاتت را تا زمان پایان آموزش­های من بیان نکن.))

جوان که بسیار خسته بود و پیرمرد را آخرین راه­حل موجود می­دید، قبول کرد. پیرمرد جوان را با خود داخل اتاقی تاریک برد، هیچ چیز دیده نمی­شد. پیرمرد شمعی روشن کرد، اتاق با کتابهایی که از کف تا سقف اتاق را پوشانده، پرشده بود، مرد جوان با دیدن این صحنه­ی عجیب چشمانش سیاهی رفت و زمین و زمان به دور سرش چرخید؛ امّا با هیجانی که از دیدن آن همه کتاب به او دست داده بود، مبارزه کرد.

سکوت همه جا را فراگرفته بود تا اینکه پیرمرد سکوت را شکست و گفت: ((این اتاق پر از کتابهای ارزشمند است. تو هرشب به خانه­ی من می­آیی و تا صبح وقت داری که هر کتابی را که می­خواهی بخوانی. راه­حل تمام مسائلی که در مورد رموز آفرینش، حکمت و مقابله با موانع ومشکلات در زندگی به آنها نیاز داری در این کتابها وشرایطی که برای تو ایجاد می­کنم وجود دارد. اما آمدن به اینجا و خواندن این کتابها  شرایطی دارد.))

مرد­جوان گفت: ((چه شرایطی؟ هر­چه باشد قبول می­کنم.))

پیرمرد گفت: ((شرط اول، هرشبی که می­آیی به تو یک شمع می­دهم و وقتی وارد اتاق شدی در اتاق را قفل می­کنم. شرط دوم، تو تنها تا صبح وقت داری که کتاب بخوانی. و شرط آخر اینکه، هر صبح می­آیم و از تو پنج کتاب می­گیرم تا برای گرم کرد ن خودم آنها را بسوزانم. هرچه می­خواهی از این کتابها برداشت کن و برعلم خود بیافزا.))

مرد­جوان شبها را تا صبح با مطالعه و علم اندوزی سر می­کرد و روزها برای کارکردن به بازار می­رفت.

روزها و شب­ها، هفته­ها وماه­ها گذشت، دیگر کتابی برای خواندن باقی نمانده بود، مرد­جوان برطبق عادت همیشگیش به سراغ پیرمرد رفت، اما نه برای خواندن کتاب بلکه برای فهمیدن تمام سؤالاتی که در ذهن داشت.

مرد­جوان گفت: ((من چند سؤال از شما دارم، زیرا تغییرات بسیاری را در خود حس می­کنم.))

پیرمرد گفت: ((بپرس.))

مرد­جوان گفت: ((دلیل هر یک از شرایط آن اتاق چه بود؟))

پیرمرد گفت: ((تاریکی مانعی بزرگ بر سر راه تو برای کسب علم بود و من سعی داشتم به تو نشان دهم که با یک نور ضعیف هم می­توانی با تاریکی­های زندگیت مبارزه کنی و پیروز شوی. من تنها شرایط زندگیت را درون اتاق برایت بازسازی کردم.))

مرد­جوان گفت: ((اتاق پر از کتاب نشانه­ی چه بود؟))

پیرمرد گفت: ((این دنیا. دنیای ما پر از علم و آگاهیست اما همیشه شرایطی وجود دارد که برخی از این علم­ها را از چنگ ما در می­آورد.))

مرد­جوان که بسیار ذوق زده شده بود، گفت: ((آن قفسه­ی خالی از کتاب که دراتاق اصلی است، نشانه­ی چیست؟))

پیرمرد گفت: ((من به وسیله­ی آن می­خواستم به هرکسی که به دیدار من می­آمد، بفهمانم که همیشه علم در محل نگهداری کتاب نیست. بعضی وقتها باید علم را جایی به جز آنجایی که فکرش را می­کنیم، بیابیم.))

 

((جواب تمام سؤالات انسان نزد خودش است، تنها این مهم است. که چگونه به سراغ آن جواب برود.))

 

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390  |
 شهر نابینایان
 

سالها پیش در کناره­های کویر روستایی به نام ((روستای نابینایان)) وجود داشت، به این دلیل که تمام ساکنین آن نابینا بودند به این نام شهرت یافته بود.

نابینایان سراسر سرزمین یا توسط خانواده­هایشان حمایت و یا به این روستا فرستاده می­شدند.

اهالی روستا روزگار معمولی و تقریباً بدون هیجانی را سپری می­کردند تا این که دو عضو جدید به این روستا اضافه شدند.

فرد اول منصور نام داشت، مردی زیرک، فریب­کار و کم شنوا، که تقریباً تنها صدای خودش را می­شنید و برای کسب منفعت به آن روستا عضیمت کرده بود.

فرد دوم عبدالله نام داشت، پیرمردی بی­تکلم(لال) که بسیار مهربان و نسبتاً ثروتمند که برای سپری کردن باقی مانده­ی عمر خود در آرامش و آسایش به روستای نابینایان سفر کرده بود.

چند روز قبل از تحویل سال نو عبدالله میزی بسیار بزرگ خرید و در میدان اصلی روستا قرار داد و برای شگفت زده کردن ساکنین روستا غذاهای متنوعی را برای شب سال نو سفارش داد و نوشته­ای هم برای خواندن در همان شب آماده کرد، اما به دلیل اینکه خودش نمی­توانست آن نوشته را بخواند از منصور خواهش کرد تا این کار را به نیابت از او انجام دهد و منصور نیز قبول کرد.

شب سال نو فرا­رسید و منصور خودش را برای سخنرانی آماده کرد، او نوشته عبدالله پیر را خواند اما در آخر نام خود را به عنوان برگزار کننده­ی مهمانی سال نو معرفی کرد.

اهالی روستا تا چند هفته در مورد بزرگواری و جوانمردی منصور صحبت می­کردند، در این میان عبدالله هیچ دفاعیه و گلایه­ای نمی­توانست داشته باشد زیرا او نمی­توانست حرف بزند و از حق خود دفاع کند و حتی اگر هم با حرکات دست وصورتش هم، چیزی می­گفت اهالی متوجه نمی­شدند زیرا آنها نابینا بودند.

 روزها و هفته­ها گذشت و ماجراهایی از این قبیل در روستا زیاد اتفاق می­افتاد و حضور عبدالله برای این که صدایش به گوش کسانی که فقط صداها را می­شنیدند نمی­رسید، کمرنگ و کمرنگ­تر می­شد؛ تا این که درگذشت و تمام ثروت خود را در نامه­ای برای مردم روستا باقی گذاشت، مردمی که هیچ گاه به او توجه نکرده بودند.

وقتی منصوراز محتوای نامه باخبر شد تمام اموال عبدالله را به خانه خود برد حتی برای مراسم دفن او از اهالی روستا کمک مالی درخواست کرد.

منصور روز به روز پولدارتر می شد و مردم روستا فقیرتر، او به خوبی یادگرفته بود که چگونه از نابینا بودن مردم استفاده کند. هر روز وسیله­ای از اموال اهالی کم می­شد، زمین زراعیشان بعد از دزدی محصول آتش می­گرفت اما با همه­ی این اتفاقات هیچ گاه اهالی به منصور مضنون نشدند. تا این که روزی اهالی را بر سر میز بزرگ میدان دعوت کرد و از آنها خواست تا او را به عنوان نماینده­ی تام­الاختیار خود انتخاب کنند، تا روستای آنها را به شهری بزرگ تبدیل کند.

مردم روستا پذیرفتند و مبالغ هنگفتی نیز برای این انتخاب پرداختند. منصور در کنار روستا حصاری نصب کرد و صوت یک قطار کهنه­ی از کار افتاده را نیز در آن طرف حصار قرار داد و در ساعاتی مشخص از روز به آن طرف حصار می­رفت و صوت را به صدا در می­آورد تا اهالی خیال کنند که قطاری از آن حوالی می­گذرد و دروغ بزرگ او را مبنی بر تبدیل روستایشان به شهر را باور کنند.

او همچنین از اهالی خواست که به حصار نزدیک نشوند. دزدی­های او همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز صبح یکی از اهالی به صدای صوت قطار مشکوک شد، زیرا به نظر او قطار همیشه به یک نقطه­ی خاص که می­رسید صوت می­زد.

پس به طرف حصار رفت و از حصار گذشت، بعد از جستجوی فراوان صوت قطار را یافت و آن را به صدا در آورد، شکش به یقین تبدیل شد که منصور کلاهبردار است.

مردجوان اهالی روستا را از این جریان مطلع ساخت و تمام اهالی باهم به این نتیجه رسیدند که باید به منصور درسی بدهند که هیچ گاه از یاد نبرد.

شب هنگام تمام اهالی روستا در اطراف خانه­ی منصور جمع شدند و سه نفر از اهالی وارد خانه شدند، منصور را از رختخواب گرم و نرمش خارج کردند و سپس خانه­ی او را آتش زدند.

خنده­دارترین صحنه­ی این حادثه آن بود که هیچ یک از اهالی صحنه­ی انتقام­جویی خود را ندیدند و منصور هم نه تنها صدای اهالی بلکه صدای گریه­ی خود را نمی­شنید.

سرانجام اهالی روستا منصور را به انجام کار اجباری در روستا محکوم کردند اما منصور فقیرتر از گذشته، با لباس­هایی پاره و بدون غذا از راه کویر پا به فرار گذاشت و دیگر کسی خبری از او نشنید. مردم روستا مردجوانی را که دست منصور خائن را برایشان رو کرده بود به عنوان نماینده تام­الاختیار خود برگزیدند.

 

((همه­ی مردم می­بینند، اما همه بینا نیستند. به دنبال بینا شدن باش، نه دیدن))

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390  |
 نامه ای به دوست

غم من، با من باش؛ شادی­ام مال شما، برو با خود، خوش باش!

غم تو، سهم من است، شادی­ات مال خودت!

غم من، مال من است، چون تو درگیر و گرفتار خودت می­باشی و مداوم گویی: ((که به من دخل ندارد، آری...!))

دوستی یعنی این؟! دوستی یعنی این؟!

تو فقط واسطه­ای، رهگذری، و از این قلب یخی می­گذری؟!

من اگر غصه شوم، درد شوم، آب شوم، تو فقط رهگذری؟! از کنار من و بدبختیه من می­گذری؟!

...

اشکهای من و تو با هم اگر می­ریزد، غم تو سهم من است!

تو اگر غصه شوی، درد شوی، آب شوی، من کنارت هستم، تا تو را شاد کنم و برای تو شوم مرهم درد!

دوستی یعنی این... دوستی یعنی این...

آری ای دوست بدان، فرق ما یک دنیاست / تو اگر ساکن این خاک شدی، دل من چون دریاااااااست.

 

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389  |
 
 
بالا