خداوندا در آن بالای بالا، سلطنت داری؟!
در آن اوج و در آن آبی ناپیدا، از این انسان بیکس، چه خبر داری؟!
به پایین رجعتی کن، درد را دریاب!!!
و اوج خستگی را، بیکسی را، زخم را، خون را
گدایی، بیوفایی را، صدای بیصدایی را
و انسانی که حیوانست را دریاب!!!
خداوندا در آن بالای بالا، سلطنت داری؟!
و تختی از جواهرهای خوش سیما به کف داری؟!
خداوندا، چه ارزش دارد این دنیا؟! چه ارزش دارد این روحت؟!
چه ارزش دارد این روحت، که بر جسم بشر دادی؟!
اگر در فکر غربالی، چرا ما را درون بازب خود، رخت و جان دادی؟!
خداوندا اگر بیهوده میگویم، مرا دشنام گو، آری چرا روحت هدر دادی؟!
چرا روحت به موجودی کثیف و بیاثر دادی؟!
تو کز فردا و پس فردا و هرروز منه آدم خبر داری، چرا روحت هدر دادی؟!
خداوندا، به مخلوقت بیاموز آشنایی را، وفا را، همصدایی را!
بیاموز تخت خود، در قلب او داری!
نه در جیبش! نه در کیشش! نه در مهرش! نه در ... !
خداوندا، اگر در گل دمی دادی، بیاموزش که انسان است!
بیاموزش وگر نه روح خود در او هدر دادی!!!
|
+| نوشته شده توسط
ذکریا صاحب کار در چهارشنبه نهم شهریور 1390
|