تبليغاتX
عرفانی
اختیارست که بر خانه دل سجده کنی یا نکنی! انتخاب خود توست! و بدان آنچه بدان می بالی آخرش مال خداست!
 بدرود

بدرود اتاق تار و تاریکم

هرجا که روم به یار نزدیکم

بدرود به قاب عکس خاک آلود

زندانیه یک فضای نامحدود

بدرود به ساعتی که خوابیده

در مرگ موقتی، خرامیده

بدرود به گلدان و گل قالی

اشکال بدون وزن پر خالی

بدرود به کاکتوس زیبایم

بی او چه کنم که باز تنهایم

بدرود به سایه­ای که جا مانده

در حسرت و انتظار وامانده

بدرود، اتاق سرد و نمدارم

دور از تو، جنون و غم به سر دارم

بدرود به تخت پر ادا اطفار

موچاله و تو خالی و رقت بار

بدرود به کاغذهای موچاله

تشویش تفکرات بیچاره

بدرود اگرچه باز خندانم

دیوانه­ی محبوس  به زندانم!

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390  |
 .

اینچنین بانگ برآورد، خدا:

شاید این ره که روی تاریک است!؟

ره پر از خار و خس و سنگ بزرگ

تجربه در گذر از آن، نیک است!

آنچنان باش که گویند تو را روح خدا

روح حق بین شما تفکیک است!

برو ای قلب جوان، برو بیهوده نترس!

ره اگر تاریک است، ره اگر باریک است

صبح دم نزدیک است، صبح دم نزدیک است!

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در سه شنبه نهم اسفند 1390  |
 عکس

عکس پاره و عکس موچاله

نگاه شاد و غم گرفته و بیچاره

عکس رنگی و رنگ بی عکس

وراجی بی معنی و بی مکث

عکس تاخورده و رنگین

ژستهای توخالی و سنگین

عکس چسب خورده از تاریخ

عکس آویزان شده بر یک میخ

عکس توی کارت یا آلبوم

بی هوا و نفس، سردرگم

...

عکس یک منظره، در تقویم

عکس روی اعلامیه­ی ترحیم

عکس پر زحمت و بدون قاب

صحنه­های قشنگ، ناب و سراب

عکس نوستالژی و پرمفهوم

روی سنگ قبر، قصه­ای مختوم

 

 

ذکریا صاحب کار

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390  |
 تکرار

خواب بیدار و بیداری یک خواب!

هر روز رفت و آمد و تکرار!

لحظه­های رفته و هیجان و حسرت و تردید!

روزهای روبرو، روزهای بلند بی­تصویر!

خواب بیدار و بیداری یک خواب!

روز و شب می­گذرند، پرتکرار!

ساعت و ثانیه و تیک تاک بی­معنی!

مستی و لاابالی­گری و بی­عاری!

پول و دزد و ثروت و یغما ...

فلسفه، کشک؛ پیاده­رو و تنی لرزان!

دروغ، اختلاص و ریای پر تزویر!

ناسزای فیلسوف گمنام بر تقدیر!

خواب بیدار و بیداری یک خواب!

هر روز رفت و آمد و تکرار!

هیجان مردن از پس روح!

رد شدن از زمین و زمانه­ی جادو!

ترس هم بستری با افکار!

چشم پوشی بر اختیار، بالاجبار!

هیجان بستری گرم و آسایش!

ترس از مرگ و کفر و گناه بی بخشش!

هیجان خواب دیدن و سفر کردن!

ترس از مردن و خطر کردن!

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در شنبه بیست و سوم مهر 1390  |
 کاغذهای خط خطی

یه قلم، روی یه کاغذ، که اونم خط خطیه

یه نوشته روی دیوار، که از بی کسیه!

یه چراغ سوخته و یه سیم لخت کنج اتاق

یه بخاریه قدیمی، نیمه جونو اوراغ!

یه اتاق پرشده از، آشغالای رو زمین

سطل آشغالی که خالیه، خالیه، همین!

همش از خودم می­پرسم این اتاق مال کیه؟

غم و درد پشت این خط خطیا، کار کیه؟

یه قلم، یه کاغذو یه پنجره رو به حیاط

کاغذای سوخته و خط خطی و نون بیات!

کاغذای خط خطی، روی زمین و رو سیاه

همه موچاله و پاره، به تلافیه گناه!

یه قلم روی یه کاغذ، که اونم خط خطیه

اون نوشته­ی رو دیوار، قصه بی­کسیه!!!

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در شنبه نهم مهر 1390  |
 پرسه

آرام و بی­صدا، در کوچه­های شهر، در زیر نور ماه

هی پرسه می­زنم!

هی پرسه می­زنم، تا وقت بگذرد...

تا درد توی ذهن، یکجا فرو رود!

هی پرسه می­زنم، دیوانه می­شوم!

با آشنای خود، بیگانه می­شوم!

آرام و بی­صدا، زخمی و غم زده...

در کوچه­های شهر، بیهوده، سر زده!

هی فکر می­کنم، امروز و روز قبل

فردا گذشت و حیف، عمر منم که رفت!

باید از این دیار، از شهر خود گذشت!

بن بست را درید، در آسمان نشست!

اینجا رذالت است، وقتی خدا که نیست!

افسار می­درند، باید به آن گریست!

آرام و بی­صدا،در کوچه­های شهر، در زیر نور ماه

هی پرسه می­زنم!

دنبال نورم و روشن نمی­شود، شهری که شب شده خورشید آن دگر!

دنیا پر است از این زخمی و پرسه زن...

شهری پر از تهی، با خنده طعنه زن!

 

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390  |
 خداوندا بیاموزش!

خداوندا در آن بالای بالا، سلطنت داری؟!

در آن اوج و در آن آبی ناپیدا، از این انسان بی­کس، چه خبر داری؟!

به پایین رجعتی کن، درد را دریاب!!!

و اوج خستگی را، بی­کسی را، زخم را، خون را

گدایی، بی­وفایی را، صدای بی­صدایی را

و انسانی که حیوانست را دریاب!!!

خداوندا در آن بالای بالا، سلطنت داری؟!

و تختی از جواهرهای خوش سیما به کف داری؟!

خداوندا، چه ارزش دارد این دنیا؟! چه ارزش دارد این روحت؟!

چه ارزش دارد این روحت، که بر جسم بشر دادی؟!

اگر در فکر غربالی، چرا ما را درون بازب خود، رخت و جان دادی؟!

خداوندا اگر بیهوده می­گویم، مرا دشنام گو، آری چرا روحت هدر دادی؟!

چرا روحت به موجودی کثیف و بی­اثر دادی؟!

تو کز فردا و پس فردا و هرروز منه آدم خبر داری، چرا روحت هدر دادی؟!

خداوندا، به مخلوقت بیاموز آشنایی را، وفا را، هم­صدایی را!

بیاموز تخت خود، در قلب او داری!

نه در جیبش! نه در کیشش! نه در مهرش! نه در ... !

خداوندا، اگر در گل دمی دادی، بیاموزش که انسان است!

بیاموزش وگر نه روح خود در او هدر دادی!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در چهارشنبه نهم شهریور 1390  |
 ما را کاری نیست...

خدایا ما را کاری نیست!

با هیچ گناهی و ثوابی و کسی کاری نیست!

ما را ... کاری نیست!

ما را با برنج شفته، سیاست خفته، آش وارفته، چشم­های بسته، کاری نیست!

ما را با عکسهای پاره، ژستهای بی قواره، چاقوی همه­کاره،دیش­های ماهواره، کاری نیست!

ما را با هویت طلبکارانه، دزدی­های شبانه، پول­های یارانه، قاچاق دلسوزانه، کاری نیست!

ما را با سیستم سه پنج دو، دنیای بی تو، تنازی یک شو، مردی شیرجه در ... ، کاری نیست!

ما را با نوادگان شیطان، بیماری بی­درمان، اختشاش سازمان، مخمل­های نادان، کاری نیست!

ما را با سقوط آزاد، فریاد در باد، سکوت در مرداد، مرگ در خرداد، کاری نیست!

ما را با مرد فراری، سینما با مشت کاری، چرخ­های عصاری، مرگ موش عطاری، کاری نیست!

ما را با قبرهای بی­نام، کاسه لیس­های گمنام، فحش یا دشنام، تور و طعمه اش در دام، کاری نیست!

ما را با آغاز مختومه، ثواب محکومه، معمای معلومه، اشعار منظومه، کاری نیست!

ما را با خبرهای محرمانه، درخواست­های کودکانه، پیشنهاد بی­شرمانه،قدرت مشرکانه، کاری نیست!

ما را با تظاهر تغییر، دروغ و تحقیر، ریا و تزویر، مصلحت تکفیر، کاری نیست!

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390  |
 پرم از ...

پر از اشکال نامیزان، پر از ترسیم و خطاطی، به روی سنگ خارایم!

زنم پتک و زنم تیشه، غروب و ظهر، به کوه و دشت و هر بیشه!

به شکل قلب خواهم ساخت!

من از آن، قلب خواهم ساخت!

من امشب سخت درگیرم و روح از خالقم گیرم!

درونش می­دمم روحی!

بتی گردد، بتی، کوهی!

به یک آن سینه بشکافم و جای قلب بگذارم و آن را زود می­بافم!

پر ازاشکال نامیزان، پر از ترسیم و خطاطی!

پر از ظهر و غروب و درد اسقاطی!

پر از روح و پر از انکار!

پر از نیش و کنایه، خنده از اجبار!

ولی این قلب یا تندیس...     

ولی این سنگ یا قدیس...

روزی کوه، خواهد شد...

پر ازاشکال نامیزان، پر از ترسیم و خطاطی!

و قلب سنگی و پر درد...

پر از...

روزی کوه خواهد شد!!!

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در شنبه پانزدهم مرداد 1390  |
 مرگ

هفت شهر عشق را عطار گشت                            آخرش از خاک بود و خاک گشت!

در ثریا، یا که بر روی زمین                               گر نفس داری، تو می میری، همین!

شاه، قارون، یا که دزد و یا فقیر                          آخرش در چنگ مرگ هستی اسیر!

دست در دامان حق زن، زود زود                             تا زمستانت شود، گلزار و رود!

میروی بالای بالا، بی خبر                                    از تو زیر خاک می ماند،اثر!

خاک بر سر می شوی، در عمق خاک                       آدم خوشنام را از غم چه باک!

قاصد پیغام و پسغام خدا                                    می روی بالای بالا تا الا!

خوش به حالت رفتی و ما مانده ایم                      در حصار عاشقی وامانده ایم!

 

 

تقدیم به عمو فرهاد عزیزم
|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در یکشنبه نهم مرداد 1390  |
 آرزو

در دنیای بی­خوابی­هاٰ در دنیای بیماری­ها...

مردمانش همه، پول را، زور را، قدرت را، قدرت را...

شهرت بی عزّت را،

عشق بی عبادت را،

معصیت بی طهارت را،

سخن بی نجابت را،

ذکات بی سخاوت را،

منیّت بی کراهت را،

دعای بی استجابت را،

دیوانگی و ریاست را،

دزدی و غنیمت را،

دروغ بی حقیقت را،

تظاهر شخصیت را،

پول بی مصیبت را،

قضا، یا نه سیاست را،

مرگ تلخ هویت را،

غذای بی ریاضت را،

عشق نه، نفرت را،

نفرت را، قدرت را،

آرزو دارند، آرزو دارند... !

 

ذکریا صاحب کار

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در شنبه یازدهم تیر 1390  |
 مکعب

درون یک مکعب، سخت، گیر تردیدم!

چون هیچ روزنه­ ای نیست، سخت ترسیدم!

تمام کون و مکان را، برای راه فرار!

دوباره در پی خویشم، دوباره پر تکرار!

هزار سال گذشت و هنوز دارم، تب!

هنوز کنج اتاقم، به شکل یک مکعب!

تمام روشنی ­ام، میرود در این مسلخ!

همیشه زندگیم، بند بوده بر یک نخ!       

نه در، نه پنجره­ای، نوری و سروری، حیف!

اگرچه عاشقم هستی، بدون من کن، کیف!

بدا سعادتت ای قادر زمین و زمان!

که می­فروشدت هرکس، به قیمتی ارزان!

درون یک مکعب، سخت، گیر تردیدم!

اتاق پر شده از، نامه­ه ای پوسیدم!

نه نور و روزنه­ای، نه غروب پاییزی!

نه بوق و دود و دروغ، نه فساد و تبعیضی!

 

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در جمعه بیستم خرداد 1390  |
 دروغ باید گفت...

دروغ باید گفت، که عشق کافی نیست! در این حیات وحش، کسی خرافی نیست!

دروغ باید گفت، شراب شیره نداشت! درون جام گلستان و فال، باد هواست!

دروغ باید گفت، که هر کسی تنهاست! خدا که بوده و هست ولی خدا تنهاست!

دروغ باید گفت، غبار کج فهمی! دروغ باید گفت، دروغ بی رحمی!

هزینه اش کافیست، هزینه ای ارزان! غبار بی همری، به روی پیر و جوان!

دروغ باید گفت، من عاشقی مستم! به هرکجا باشم، به هر کجا هستم!

دروغ باید گفت، فریضه ای شرعیست! نشانی از کفرست، دسیسه ای غربیست!

دروغ باید گفت، حقیقتی قابل! برای قدرت و اوج، پریدنی کامل!

هزینه اش کافیست، تمام عمر گران! تمام بود و نبود، تمام هستی و جان!

دروغ باید گفت، به چاله ها خندید! هر آنکه بالا رفت، کمی زما دزدید!

دروغ باید گفت، که ما چه خوشبختیم! حدیث دل گوییم، اگرچه بی رختیم!

دروغ باید گفت، که آسمان ابریست! کسی که می آید، حقیقتی فرعیست!

دروغ باید گفت...

|+| نوشته شده توسط ذکریا صاحب کار در شنبه هفتم خرداد 1390  |
 
 
بالا