مردجوان سالهای زیادی را نزد استادان بیشماری صرف کسب علوم ماورایی، شاگردی کرده بود. اما در این میان همیشه موانعی بر سر راه آموزش او ایجاد میشد و او را به اجبار از ادامهی راه بازمیداشت.
مردجوان ناامید و سرگردان تمام شهرها را به دنبال استادی میگشت که جرأت کند بدون هیچ ترسی در مقابل کسانی که بر سر راه علمآموزی مانع ایجاد میکنند، بایستد. سرانجام پس از هفتهها سرگردانی در راه یکی از دوستان قدیمیاش را ملاقات کرد، او نشانی مردی را که با شرایط خاصی آموزش علوم ماورایی را میداد به مردجوان داد.
پس از روزها سرگردانی مردجوان توانست خانهی آن استاد را پیدا کند، امّا او نیز مرد جوان را مأیوس کرد و به او گفت: ((کار من علم آموزیست نه مبارزه کردن.))
وقتی از خانهی آن استاد خارج شد هوا دیگر تاریک شده بود، او تازه سرمای هوا را حس میکرد، در ظاهر روحیه خود را باخته بود اما در باطن هنوز هم قوی و هوشیار بود. او به خود و خدایخود اعتماد داشت و میدانست که خداوند همیشه خواهان این بوده است که بندگانش از اسرار آفرینش با خبر شوند، در همین فکر بود که ناگهان آتشی در کنار خیابان توجه او را به خود جلب کرد، سرما تمام بدنش را فرا گرفته بود.
به طرف آتش رفت و از پیرمردی که در کنار آن ایستاده بود اجازه گرفت تا خود را کنار آتش گرم کند، در این میان متوجه رفتار عجیب پیرمرد شد !؟
پیرمرد برای شعلهور ماندن آتش بهجای هیزم کتابهایی را که همراه داشت، درون آتش میریخت.
مردجوان گفت: ((چرا این کتابها را میسوزانید؟))
پیرمرد گفت: ((برای اینکه دانا و با خرد شوی اول باید زنده باشی. اگر از سرما بمیری نمیتوانی هیچ علم و دانشی کسب کنی، حتی نمیتوانی یکی از این کتابها را بخوانی.))
مردجوان پس از شنیدن این جواب عاقلانه پیش خود فکر کرد: ((شاید این پیرمرد همان کسی باشد که به دنبال او هستم، بهتر است مشکلم را با او در میان بگذارم.))
مردجوان وقتی مشکلش را با پیرمرد در میان گذاشت، او خندید وگفت: ((امشب باهم به منزل من خواهیم رفت و در آنجا را مبارزه کردن با هر مانعی را به تو آموزش میدهم.))
در مسیر خانهی پیرمرد، مرد جوان تمام طول راه را به فکر روشی بود که پیرمرد میخواست به او بیاموزد.
آن دو به خانه پیرمرد رسیدند و پیرمرد از مردجوان دعوت کرد تا شام را مهمان او باشد، بعد گفت: ((بعد از شام راهحلی را که در نظر دارم برای تو بازگو خواهم کرد.))
در اتاقی که آن دو شام خوردند، تنها یک صحنه توجه مردجوان را به خود جلب کرد و آن هم وجود قفسهای خالی از کتاب بود.
بعد از شام پیرمرد گفت: ((اگر میخواهی به آرزویت برسی و داناتر از پیش باشی به من اطمینان کن و سؤالاتت را تا زمان پایان آموزشهای من بیان نکن.))
جوان که بسیار خسته بود و پیرمرد را آخرین راهحل موجود میدید، قبول کرد. پیرمرد جوان را با خود داخل اتاقی تاریک برد، هیچ چیز دیده نمیشد. پیرمرد شمعی روشن کرد، اتاق با کتابهایی که از کف تا سقف اتاق را پوشانده، پرشده بود، مرد جوان با دیدن این صحنهی عجیب چشمانش سیاهی رفت و زمین و زمان به دور سرش چرخید؛ امّا با هیجانی که از دیدن آن همه کتاب به او دست داده بود، مبارزه کرد.
سکوت همه جا را فراگرفته بود تا اینکه پیرمرد سکوت را شکست و گفت: ((این اتاق پر از کتابهای ارزشمند است. تو هرشب به خانهی من میآیی و تا صبح وقت داری که هر کتابی را که میخواهی بخوانی. راهحل تمام مسائلی که در مورد رموز آفرینش، حکمت و مقابله با موانع ومشکلات در زندگی به آنها نیاز داری در این کتابها وشرایطی که برای تو ایجاد میکنم وجود دارد. اما آمدن به اینجا و خواندن این کتابها شرایطی دارد.))
مردجوان گفت: ((چه شرایطی؟ هرچه باشد قبول میکنم.))
پیرمرد گفت: ((شرط اول، هرشبی که میآیی به تو یک شمع میدهم و وقتی وارد اتاق شدی در اتاق را قفل میکنم. شرط دوم، تو تنها تا صبح وقت داری که کتاب بخوانی. و شرط آخر اینکه، هر صبح میآیم و از تو پنج کتاب میگیرم تا برای گرم کرد ن خودم آنها را بسوزانم. هرچه میخواهی از این کتابها برداشت کن و برعلم خود بیافزا.))
مردجوان شبها را تا صبح با مطالعه و علم اندوزی سر میکرد و روزها برای کارکردن به بازار میرفت.
روزها و شبها، هفتهها وماهها گذشت، دیگر کتابی برای خواندن باقی نمانده بود، مردجوان برطبق عادت همیشگیش به سراغ پیرمرد رفت، اما نه برای خواندن کتاب بلکه برای فهمیدن تمام سؤالاتی که در ذهن داشت.
مردجوان گفت: ((من چند سؤال از شما دارم، زیرا تغییرات بسیاری را در خود حس میکنم.))
پیرمرد گفت: ((بپرس.))
مردجوان گفت: ((دلیل هر یک از شرایط آن اتاق چه بود؟))
پیرمرد گفت: ((تاریکی مانعی بزرگ بر سر راه تو برای کسب علم بود و من سعی داشتم به تو نشان دهم که با یک نور ضعیف هم میتوانی با تاریکیهای زندگیت مبارزه کنی و پیروز شوی. من تنها شرایط زندگیت را درون اتاق برایت بازسازی کردم.))
مردجوان گفت: ((اتاق پر از کتاب نشانهی چه بود؟))
پیرمرد گفت: ((این دنیا. دنیای ما پر از علم و آگاهیست اما همیشه شرایطی وجود دارد که برخی از این علمها را از چنگ ما در میآورد.))
مردجوان که بسیار ذوق زده شده بود، گفت: ((آن قفسهی خالی از کتاب که دراتاق اصلی است، نشانهی چیست؟))
پیرمرد گفت: ((من به وسیلهی آن میخواستم به هرکسی که به دیدار من میآمد، بفهمانم که همیشه علم در محل نگهداری کتاب نیست. بعضی وقتها باید علم را جایی به جز آنجایی که فکرش را میکنیم، بیابیم.))
((جواب تمام سؤالات انسان نزد خودش است، تنها این مهم است. که چگونه به سراغ آن جواب برود.))
|
+| نوشته شده توسط
ذکریا صاحب کار در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390
|